+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط شورای نویسندگان پرستوی مهاجر
رازقی پرپر شد باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستيم و تماشا کرديم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:29 توسط مجنون |
بنام مقام متعال تقديم به وجود عزيزي كه مرا دوباره عاشق نمود اميد است وجود نازنينش چه در كنار من و چه دور از من هميشه برقرار باشد می خواهم بداند با عشق پاك و بدون غرورش مرا از اعماق نيستي بيرون كشيد و در آغوش نازنينش جاي داد تا دوباره متولد شوم ... در حسرت ديدار تو آواره ترينم گرچه تا منزل تو فاصله اي نيست روز گاري به اين جمله مي انديشيدم كه: پيري آن نيست كه بسر شود موي سپيد آن جواني كه بسر عشق ندارد پير است ساليان درازي پيش اين جمله را در منزل درويشي ديدم كه باعشق زندگي ميكرد علي رقم موهاي سپيدش .... جزيره روزهاي زيادي بود كه به زير دريا رفته بود ...تمام بدنش پر شده بود از لجن هاي دريايي .....وهرروز موجودات دريايي اين لجن ها را با منتي بر سر او مي خوردند و مي گفتند كه ما نمي گذاريم لجن ها تو را مدفون كنند ....و جزيره جز سكوت حرفي براي گفتن نداشت ... جزيره به روزهاي شادي اش فكر مي كرد روزگاري كه شاداب روي دريا مي زيست و پرندگان بر سير نخلهاي سر به فلك كشيده آن آواز عشق مي خواندند ...جزيره آن روز ها ميهماني داشت از سلسله مه رويان كه جزيره شعف داشت از حضور او در روي پوستش .....جزيره او را از طوفاني مهيب نجات داده بود و خوشحال بود از اينكه مه رو مي خواست نزد جزيره بماند و با جزيره عاشقي كند ....جزيره سالها مست حضور او بود و عشق تمام به او مي داد و او را از تمام نعماتش بهره مند مي كرد ...روز ها همينطور مي گذشت و جزيره هر روز مانند همان روز اول عاشق زيبا رويي بود كه در كنارش و در آغوشش آرميده بود .... صبحي پاييزي جزيره ديد كه معشوقش قايقي برداشته و آن را به آب انداخت ....جزبه دوان دوان به سمت ساحل آمد و فرياد زد به كجا مي روي ؟ او گفت تو ديگر برايم جزابيتي نداري و من در كنار تو محكوم به ماندنم .....من بايد به شهر برگردم و با هم نوعان خود عشق بازي كنم جزيره مغموم و دلتنگ شد و گفت : مگر نه تو هماني بودي كه روز اول خود را شيفته جزيره مي دانستي و دل به دل او دادي ...؟ مه رو گفت : من براي نجات از طوفان به تو پناه آورده بودم اكنون ديگر خود مي توانم به راهم ادامه دهم .... جزيره سكوت كرد وبغضي غريب گلويش را گرفته بود ... فضاي جزيره بهاري شد و اشكهاي جزيره باشدت هر چه تمام تر مي باريدند . او مه رويش را مي ديد كه هر لحظه از او به اندازه حركت پاروها دور مي شود و در طلوع طلايي آفتاب گم مي شود ..... چند ساعت بعد هيچ صدايي درون جزيره به گوش نمي رسيد ...همه موجودات ساكت بوند ... و منتظر اينكه جزيره بعد از سالها عاشقي و بي وفايي معشوقش چه خواهد كرد ...... باران بند آمده بود و جزيره همچنان ساكت بود ...... ناگهان رعشه اي مهيب از اعماق اقيانوس به گوش رسيد و به جزيره نزديك مي شد .....بله ....بغض جزيره منفجر شده بود ....و دريا از اين انفجار به تلاتم افتاده بود .....پرندگان از ترس جزيره ترك مي گفتند ... و جزيره به هياهو افتاده بود .....باران دوباره باريدن گرفته بود و آتشفشان ميان جزيره گدازه ۳هايي آتشين را از خود به بيرون پرتاپ مي كرد ....و گدازه ها با شدت هرچه تمتم تر سعي مي كردند غم دل جزيره را به آب برسانند تاشايد تسلي خاطري باشند بر زخم هاي جزيره ..ساعاتي بعد پرنده كوچكي بر لب ساحل دود گرفته جزيره در حال آشاميدن آب بود كه متوجه شد هر لحظه آب به سمت آو مي آيد .... وحشت سراسر جزيره را فرا گرفته بود و لي ديگر راهي نمانده و جزيره بايد كاري مي كرد چون تحمل بي وفايي معشوق برايش سخت دشوار بود .... آب هر لحضه با لاتر مي امد و و جزيره هرلحضه بيشتر به عمق اقيانوس فرو مي رفت ...........فرداي آن روز ديگر هيچ اثري از جزيره سبزو دل انگيز تنها ديده نمي شد.... ادامه دارد .جزيره آخرين روزهاي گلريزان ۸۶-كرج 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 9:5 توسط جزيره |
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط جزيره |
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:37 توسط جزيره |
يكي داشت و يكي نداشت جزیره گل ریزان ۸۶ -کرج 
اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من بودم!!!
يكي خواست و يكي نخواست
اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودنو نخواست من بودم!!!
يكي بود و يكي نبود
اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم!!!
يكي آورد و يكي نياورد
اوني كه آورد تو بودي و اوني كه بي تو به هيچ كسي ايمان نياورد من بودم!!!
يكي برد و يكي نبرد
اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم!!!
يكي گفت و يكي نگفت
اوني كه گفت تو بودي و اوني كه دوست دارم رو جز تو به هيچ كسي نگفت من بودم!!
يكي موند و يكي نموند
اوني كه موند تو بودي و اوني كه بي تو نمي تونست بمونه من بودم!!!
يكي رفت و يكي نرفت
اوني كه رفت تو بودي و اوني كه بخاطر تو، تو قلب هيچ كس نرفت
من بودم ..........! وفاداری را بیاموزیم !
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:16 توسط جزيره |
تو را دوست دارم جزیره -نوبهار ۸۶ کرج 
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدربراي تو بميرم
تا زنده شوم
+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 8:32 توسط جزيره |
تا به حال با معشوقه ات زير باران زيسته اي ... جزیره گلریزان ۸۶-کرج
تا به حال زير تپش هاي آسمان رقصيده اي ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهايي ...
در سکوت مرواريد هاي آسماني ...
تا به حال هم رنگ اين آسمان گشته اي ...
تا به حال هم صداي اين سرود گشته اي ...
تا به حال گوش به اين آسمان لاجوردي دوخته اي ...
اين صداي گريه هر پري که دور افتاده از اين همه زيبايي ...
زيبايي چشمان خيس تو ... زيبايي آن صورت درخشان تو ... زيبايي آن صداي گيراي تو ...
هر لحظه اشکي پشت اشکي مي چکد...
تا که شايد ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شايد پيوندي دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته اين آسمان در ديدار تو ...
تا به حال زير قطرات باران گم گشته اي...
تا به حال در سکوت اين همه نجوا بيدار گشته اي...
اين همان خواهش ديدار توست ...
اين همان گم گشته اميد در ديدار توست .....
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 13:16 توسط جزيره |
لبخند بهار برهمه شما مریدان عشق مبارکباد ..... جزیره ...آخرین روز برفریزان ۸۵-کرج 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:9 توسط جزيره |
.........................................!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:43 توسط جزيره |